برهان وجودشناختی: اثبات تحلیلی وجود خدا

انسلم، اسقف کاتنبریکانت (Immanuel Kant)، فیلسوف نامور آلمانی، گزاره ها را به دو دسته تقسیم می کند: گزاره های تحلیلی و ترکیبی. گزاره هایی همچون «همه ی مجردها ازدواج نکرده اند» گزاره هایی تحلیلی میباشند؛ درواقع از آنجایی که «ازدواج نکردن» در خود تعریف «مجرد» محصور  است، صحیح بودن این جمله با تحلیل خود جمله آشکار شده و لذا نیازی به سند و مدرک  نخواهد داشت. اما گزاره هایی همچون «همه ی مجردها خوشحال هستند» نیاز به سند دارند و از آنجایی که محمولشان (خوشحال بودن) در تعریف موضوعشان (مجرد) موجود نیست، از قسم گزاره های ترکیبی محسوب می شوند.

قدیس انسلم (Anselm of Canterbury)، فیلسوف مسیحی قرن یازدهم را شاید بتوان از جاه طلبترین الهیدانان دانست؛ او بر اساس شاهکار فلسفیش، برهان وجودشناختی (ontological argument)، مدعی بود که گزاره ی «خدا وجود دارد»  بایستی یک گزاره ی «تحلیلی» داشته شود. این الهیدان برجسته، و نیز فلاسفه ی مشهوری همچون دکارت، لایبنیتس و اسپینوزا، بر این باور بودند که برای اثبات وجود خدا لزوما نیازی به جمع آوری سند از نظم جهان یا معلول بودن آن نیست؛ بلکه صرفا با تحلیل مفهوم خدا، میتوان محصور بودن ویژگی وجود را در خدا مشاهده کرد.

به خواندن ادامه دهید
نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

رد براهین آتئیسم: استدلال از نبود سند برای خداباوری

رابرت کان (Robert Kuhn) در مصاحبه ای با پروفسور فلسفه ی دانشگاه تافتس (Tufts University) و از بی خدایان نامور معاصر، دَنیِل دِنِت (Daniel Dennett)، این سوال زیر را مطرح می کند:»چه براهین برای بیخدایی وجود دارند؟» دکتر دِنِت در پاسخ اذعان میدارند: «اساسی ترین دلیل برای بیخدایی این است که [هیچ دلیلی برای وجود خدا در دست نیست] … اگر هیچ دلیلی برای وجود خدا نباشد آنگاه فرض بر آن خواهد بود که خدایی وجود ندارد»
این استدلال میتواند به دو حالت متافیزیکال (metaphysical) و اپیستمولاجیکال (epistemological) اقامه شود:
حالت متافیزیکال:
اگر سندی برای خدا نباشد، آنگاه خدایی نیست.
حالت اپیستمولاجیکال:
اگر سندی برای خدا نباشد، آنگاه معقولانه است تا به عدم وجود خدا (آتئیسم) باور داشت.
هر دوی این براهین از نگر منطقی باطل میباشند:
photo
به خواندن ادامه دهید
نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

مسیح چگونه آگاه محدود و نیز مطلق بوده؟

یکی از سوالات مکرری که برای خوانندگان کتاب مقدس پیش می آید، این است که مسیح، چگونه میتوانسته هم آگاه مطلق باشد و هم آگاه محدود، و در عین حال یک خود-آگاهی (تشخص) بیشتر نداشته باشد. کتاب مقدس، بروشی بیان میدارد که عیسی از همه چیز آگاه است (یوحنا 16: 30؛ 21: 17) و در عین حال، اینکه وی از قضایایی همچون زمان رجعتش آگاه نبوده (مرقس 13: 32).

پاسخ های سنتی به این پارادوکس، معمولا دارای یک چیز مشترک هستند: اینکه آگاهی ناقص مسیح مربوط به طبیعت انسانی و آگاهی مطلق مربوط به طبیعت الهیش است. آمبروس، پدر قرن چهارم کلیسا، می نویسد: «آگاهی محدود مسیح مربوط به طبیعت انسانی او است. [5]» آگوستین (354-430 م.).اظهار میدارد: «بایستی آگاهی محدود مسیح را در جنبه ی جسمانی وی بنگریم. [6]» گریگوری نازیانزوس از الهیدانان قرن چهارم مسیحی نیز می نویسد:

«ما بایستی این نا-آگاهی مسیح [از رجعتش] را  مربوط به طبیعت انسانی وی بدانیم و نه طبیعت الوهیش. [1]«
با این وجود، از پاسخ فوق چنین بر می آید که گویا طبیعت انسانی و الهی مسیح دارای دو خود-آگاهی متفاوت اند که یکی مطلق و دیگری محدود باشد. بدیهی است که این قضیه به دو شخصه بودن مسیح، که در کتاب مقدس (اول قرنتیان 8: 6) و همچنین در شورای کلسدون محکوم شده، خواهد انجامید.
نظریه ای، که تلاش بر شرح و اثبات آن خواهیم داشت به خوبی میتواند این مشکل را رفع کند. در این نظریه، که بر گرفته ای ازروان شناسی معاصر و جستار دوآلیسم فلسفه ی ذهن (Dualism-philosophy of mind) باشد، نخست خواهیم دید که جسم میتواند باعث متفاوت و محدود نشان دادن برخی خصوصیات ذهن باشد. سپس مشاهده خواهیم کرد که این خصوصیات  قادر به حضور در ضمیر ناخودآگاه شخص می باشند.  بر این اساس، میتوان بیان داشت که طبیعت انسانی مسیح (جسم وی) نیز محتملا، بسیاری از صفات الهی وی همچون دانش مطلق را به طور کامل متجلی نکرده و آنها را در اعماق ناخودآگاهش فروبرده است. به خواندن ادامه دهید
نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه